!!!!!سکوت!!!!!
.....نگفته های
سکوت خنديد به گريه باران...که چرا می گريی... که چرا اينگونه... سخت می گريی... و باران گفت ... و چه ذلال گفت...که من می خندم اين را غم نبين... من آوای تمام هستيم...من بارانم...همان که بر تو فرود آيد و هرچه تو آلوده ای او می شويد...او بر تن تو می گريد... تا شايد رحمتی آيد و يا مغفرتی...از روی اعتماد يا شايد هم ترحم... تا زيبا شوی چون گذشته ات... تا بدانی کيستی...همچون گذشتگانت... آری من بارانم...و تو سکوت تنها برای اينها...درد آورده ای پس ببند کوله خاليت را که وقت آن شده که باران شوی...رعد بزن...آزرخشی از جنس بلور... و غرشی همچون دلیران آسمان...تا بدانند آنها که نمی دانند...آری من بــــــــــــــارانم......!!!!
خسته شدم............. خدایا دلم هوای دیروز را کرده. هوای روزهای کودکی را. دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد. دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان هر چه میخواهید بکشید این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم آن را نچینم دلم میخواهد ... می شود باز هم کودک شد؟؟؟؟ راستی خدا! دلم فردا هوای امروز را می کند؟ باران
شهر غريب، دلهاي غمگين، هواي بي تو، هواي سنگين خونه ي بي تو، مثل يه زندون، حيف من و تو، حيف عشقمون خونه ي بي تـــــــو مثل يه زندون حيف من و تو حيف عشقمون عشق اگه بود، عشق تو بود، اي گل من حيف تو بود، حيف تو بود، اي قلب من آخر جاده عاشقي تنها شدم........ ناناز عشق من و تو... آره عزیزم... برات شدم مثل مجنون... مثل شیرین مثل بیژن... می دونم برات خیلی کمم... می دونم لیاقتت بیشتر از منه... ولی...به خدای عاشقا قسم... تویی همه هستی من... تویی دلیل زنده بودنم... تویی دلیل نفس کشیدنم... می خوام عشقتو تو کوچه ها جار بزنم... می خوام بگم دوست دارم... می خوام بگم عاشقتم... تو هم بگو... بگو که... بگو که دوستم داری... بگو که عشقه منو تو مقدسه... نه مستی...نه هوسه... بگو تو هم دوستم داری... ناناز ...من همونم که همیشه...
...غم وغصم بی شماره... ...اونیکه تنها ترین... ... حتی سایه ام نداره... ...این منم که خوبیامو... ...کسی هرگز نشناخته... ...اونکه در راه رفاقت... ...همه هستی شو باخته... ...هر رفیق راهی با من... ...دوسه روزی همسفر بود... ...ادعای هر رفاقت... ... واسه من چه زودگذربود... ...هر کی بازمزمه عشق... ... دو سه روزی عاشقم شد... ... عشق اون باعث زجر... ...همه دقایقم شد... ...اونکه عاشق بود عمری... ... ز جدا شدن می ترسید... ...همه هراس وترسش... ... به دروغش نمی ارزید... ... چه اثرازاین صداقت... ... چه ثمرازاین نجا بت... ... وقتی قد سرسوزن... ... به وفا نکردیم عا د ناناز در روزگاران دور جزیره ای بود که در ان همه احساسات زندگی میکردند؛از جمله ترس،شادی،غم،ثروت و...روزی به احساسات خبر دادند که جزیره در حال غرق شدن است.همه تصمیصم گرفتند جزیره را ترک کنند جز عشق.عشق تصمیم گرفت که تا اخرین لحظات غرق شدن جزیره باقی بماند. چند روزی گذشت و جزیره هر روز بیشتر در آب فرو میرفت.تا اینکه عشق هم تصمیم گرفت هر چه سریعتر جزیره را ترک کند.نگاهی به اطرافش کرد و ثروت را دید که با قایق زیبایش از آنجا دور میشود.فریاد زد و از ثروت کمک خواست.ثروت گفت قایق من پر از طلا و جواهر است دیگر جای برای تو نیست.عشق همانطور که به دوروبرش نگاه میکرد از غرور خواست که او را همراه خودش ببرد.غرور گفت تو خیس شده ای و قایق مرا کثیف خواهی کرد. عشق با گریه از شادی کمک خواست اما شادی آنقدر در هیاهوی خود غرق بود که صدای عشق را نشنید.از غم کمک خواست اما غم گفت که من خیلی ناراحتم دلم میخواهد تنها باشم.عشق نا امیدانه به اطرافش مینگریست که ناگهان صدایی او را به خود اورد که میگفت:من تو ا همراهی می کنم و با من بیا.عشق از شادمانی فریاد کشید و همراه احساس نا شناخته شد.اما انقدر خوشحال بود که فراموش کرد اسم احساس ناشناس را بپرسد. وقتی که به خشکی رسیدند،احساس ناجی بی هیچ کلمه ای راه خود را گرفت و رفت.عشق سراسیمه به سراغ علم رفت و از او پرسید که تو میدانی چه کسی مرا نجات داد.علم گفت زمان.عشق متحیرانه از علم پرسید چرا هیچ کس به من کمک نکرد جز زمان؟!علم لبخندی زد و گفت:«چون تنها زمان است که عظمت عشق را در میابد.»
برگرد!!!! گفتم : کبوتر بوسه ! گفتی : پر ! گفتم : گنجشک آن همه آسودگی ! گفتی : پر ! گفتم : پروانه پرسه های بی پایان ! گفتی : پر ! گفتم : التماس علاقه ! بی تابی ترانه ٬ بیداری بی حساب ! نگاهم کردی ! نه انگشتت از زمین زندگی ام بلند شد ٬ نه واژه ((پر !)) از بام لبان تو پر کشید ! سکوت کردی که سر چشمه شبنم ٬ از شنزار انتظار من بجوشد ! عاشقم کردی ! همبازی ناماندگار این همه گریه ! و آخرین نگاه تو ٬ هنوز در درگاه گریه های من ایستاده است ! حالا بدون تو ! رو به آینه می ایستم ! می گویم : زنبور گزنده این همه انتظار ٬ کلاغ سق سیاه این همه غصه ! و کسی در جواب گفته های من ((پر ! )) نمی گوید ! تکرار آن بازی ٬ بدون دست و صدای تو ممکن نیست ! پس به پیوست تمام ترانه های قدیمی ! باز هم می نویسم : برگرد !!!!! فکروذکرم تو بودی او روزا یادته اون دل کوچیکه من جلوی پات بود یادته رفتی وبا رفتنت پا گذاشتی رو دلم سرم داره گیج میره تو کجایی عشقه من وقتی میخواستی بری گفتی بهم غصه نخور دلو سپردم من به تو غصه نخور گفتم بهت زود بیا دل من تنگه برات تو نرفتیو میگی آخه عزیز دلت میاد میگفتی من برمیگردم خیلی زود دلو جونم همشون فدای یه تاره موت ولی رفتیو خیلی وقته نامه ندادی تو برام آخه پس چی شد بگو تو جواب نامه هام یه نامه همش دادی همون شده آب وغذام نمیدونی یه غمیه بهم میگه باهات میام من غمو می خوام چکار آخه تو بهم بگو فقط نگو دوست ندارم جونه من اینو نگو آخه عاشقت بودم دیوانه وار باور بکن دل من تنگه راحت تو منو یاریم بکن شبا یه غمی میاد تویه سینم باهام حرف میزنه می خواد نا امید کنه از نا امیدی دم میزنه شایدم دیگه نیای این جوری که بوش میاد فکر کنم وقتی بیای ببینی جنازم رو دوش میاد اون موقع بگو ببینم دلت برام تنگ میشه ؟ این زمین و آب وگل برای تو چه رنگ میشه؟ خلاصه کشتی مارو با این ادائو اشوه هات دل من تنگه برات* تنگه برات* تنگه برات وای الان صبح میشه وهنوز که من نخوابیدم یه روز دیگم تموم شدش ولی من نفهمیدم دفتر شعرم دیگه پر شده کجایی تو می خوام برم دیگه کاری ندارم اینجا روی زمین دارم میمیرم تو نبودی و غم عشقه تو کشت مارو زیر خاک دفنم و خاک خورد مارو ناناز باران عشق یعنی راه رفتن زیر باران عشق یعنی من می روم تو بمان عشق یعنی آن روز وصال عشق یعنی بوسه ها در طوله سال عشق یعنی پای معشوق سوختن عشق یعنی چشم را به در دوختن عشق یعنی جان می دهم در راه تو عشق یعنی دستانه من دستانه تو عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو عشق یعنی می برم تا اوج تورو عشق یعنی حرف من در نیمه شب عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب عشق یعنی انقباظو انبصاط عشق یعنی درده من درده کتاب عشق یعنی زندگیم وصله به توست عشق یعنی قلب من در دست توست عشق یعنی عشقه من زیبای من عشق یعنی عزیزم دوستت دارم ناناز از پنجره نگاه بکن آره اون میاد درسته بی وفاست ولی باید بیاد میدونه دلم براش بدجوری تنگ شده ولی نمیدونم دل اون چرا از سنگ شده غم دوریش کم بودش حالا بی وفا شده نه یه زنگی نه تماسی آره بی رنگ شده آخه من چکار کنم با این دل بهونه گیر ای خدا کمک بکن برو ای دل بمیر تو چرا سنگ نشدی میونه این همه سنگ میدونم دوسش داری مثل یه احصاصه قشنگ آخه دوست داشتنیه مثل لیلا میمونه دل من شیدادییه مثل مجنون میمونه فدای نازش بشم این نازش کشته مارو حالا که عاشق شدم می خواد بگه از پیشم برو خدایا این احصاصمو از دلم نگیر ولی خصلت بدو از دل یارم بگیر آخه گناهم نداره همش تقصیره منه زود دل می بندم زود عاشق میشم اینم میشه گفت یه جوری گناهه منه





گفتي خداحافظ .. گفتم خداحافظ
از پشت شيشه، تصوير اين شهر، دلگير هميشه
حيف تو بود، حيف تو بود، اي گل من










چرا دنيا پره از حادثه هاي وارونه
عاشق كسي مي شي كه عاشقي نمي دونه
من به دنبال تو و تو دنبال كس ديگه
هيچكدوم از ما دو تا به اون يكي راست نميگه
من واسه چشماي نازنين تو يك ديوونم
من دوست دارم ولي علتشو نميدونم
حالا كه ميخواي بري بذار نگاهت بكنم
چون يه بار ديگه ميخوام اين دل و ساكت بكنم
يه چيزي فقط بذار واسه روز تولدت
هديه م و بيارمو بازم بدم دست خودت
آدما فكر مي كنن شاعرا خيلي غم دارن
كاش فقط اين بود اونا خيلي كسا رو كم دارن
عاشق كسي مي شن كه عاشقاش فراوونه
بين انتخاب عشقش عمريه كه حيرونه
اوني رو كه دوست داري چرا تو رو دوست نداره
شايدم دوست داره ولي به روش نمي ياره
ولي نه اينا مال نداشتن لياقته
اگه حرفم مي زنه با تو فقط يه عادته
نكنه جمله هاش و پاي محبت بذاري
بهتره حرفاشو به حساب عادت بذاري
از خودش نمي شنوي اگه يه روز بخواد بره
وقتي مي پرسي ازش ميگه آره مسافره
ولي تو شب مي شيني كه باز اونو دعا كني
يا واسه سلامت اون نذراتو ادا كني
چه قدر بين دلا و حرفاي ما فاصله س
چشمامون ميخنده اما دلامون بي حوصله س
دوست نداشتن هم و يه جوري پنهون مي كنيم
نميدونيم كه داريم يه قلب و ويرون مي كنيم
كاش بيايم آبروي مجنون و انقد نبريم
ديگه منت نذاريم وقتي كه نازي مي خريم
عاشقي يعني تحمل نه شكايت نه گله
اگه حتي بينمون باشه يه دنيا فاصله
مهم اينه كه چقد دوستش داري فقط همين
اگه لازم بشه آبرو رو بنداز رو زمين
برگا زرده روزاي اول فصل پاييزه
بذار اون بشكنه و دلت دو برگا بريزه 

![]()



| طراح قالب پیچك دات نت |


